میگه میرم خونه میخورم.
تا 2 صبر کردم دیدم انگار خیال رفتن نداره منم رفتم غذامو هشتم (=قرار دادم) روی گاز و گرم کردم.
گفتم مهندس پاشو بیا با هم میخوریم. میگه نه بخور نوش جووووونت!
تو دلم گفت خب اینجوری که زهرمارم میشه جلوی تو ناهار بخورم.
آخرش رفتم غذامو کشیدم و با سالاد ِ سس زده آوردم گذاشتم روی میزم.
یه نگاهی به غذا کرد ... چلو مرغ و سالاد و ...
سریع رفت وسایلش رو جمع کرد و گفت آقا من دیگه برم خونه. کاری نداری؟

برچسب:
نویسنده: بنیامین نیکنام