پیرمردی با موهای بلند سفید و ژولیده که منتظره تا نسیم رحمتی بوزه و پرواز کنه سمت ِ روز الست و جرعه
عشقی که نوشید. قبل از اینکه قوس نزول رو طی کنه ... و در عالم خاکی مهجور بشه و حیران ...
یا به قول مولانا یادی از نیستان بکنه و آه بکشه از فراق یاری که در آغوشش نفس میکشید.
با یک آیه قرآن ، یا چند بیت از مولانا یا شاید سه تار محمدرضا لطفی یا حتی هیچ کدوم از اینا. فقط یک اتفاق
که آدم رو پرت کنه به جایی که بهش تعلق داره و فراموشش کرده.
تا غبار از چشم ِ دلش برداشته بشه و برای لحظه ای هم که شده ، بچشه و بفهمه بوی وصال و درد فراق رو
و همنوا بشه با نوای نای ِ مولانا.
ــــــــــــــــــــــــــ
چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم ؛
ناهید بانوی عزیز شعری از مولانا رو توی وبلاگشون گذاشته بودند که امروز وقتی مرورش میکردم با خوندن این
مصرع بالا ، یاد هفت شهر عشق عطار افتادم که وادی ششم رو حیرانی معرفی میکنه و وادی هفتم رو فنا.
گفت ما را هفت وادی در ره است ، چون گذشتی هفت وادی، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس ، نیست از فرسنگ آن آگاه کس
***
هست پنجم وادی توحید پاک ، پس ششم وادی حیرت صعب ناک
هفتمین وادی فقرست و فنا ، بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت ، گر بود یک قطره قلزم گرددت
و این غزل مولانا که شاید هم از وادی حیرت میگه و هم فنا :

مرا گویی که رایی؟ من چه دانم
چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی
به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت
مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جانها
نمیترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی
چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو
ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست
اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد
ار آن ترک ختایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا
به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز
ز من یکتا دو تایی من چه دانم
چقدر خوبه که ما امثال مولانا و حافظ رو داریم که شعرشون هم به غایت زیباست و هم بوی خدا میده 
برچسب:
نویسنده: بنیامین نیکنام